کاش تا دل میگرفت و میشکست دوست می آمد کنارش مینشست
کاش میشد روی هر رنگین کمان می نوشتم مهربـان با من بمـان
کــاش می شد قلبهــا آبــاد بود کینه و غم ها به دست باد بــود
کاش می شد کاش ها مهمان شوند در میـان غصه ها پنهـان شوند
کاش می شد آسمان غمگیـن نبود آسمـان کینه ها رنگیـن نبود
کاش می شد زندگی تکرار داشت لااقل تکـرار را یکبــار داشت
ساعتم بر عکس می چرخید و من بر تنم می شد گشاد این پیرهن
آن دبستان ،کودکی،سرمشق آب جای مادر هم برایم جای خواب
خود برون میکردم از دلواپســی دل نمیدادم به دست هر کسی
عمر هستی خوب و بد بسیار نیست حیف هرگــز قابل تکرار نیست
